تبليغاتX
یاد یار
 


جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت :
ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... گه می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ...

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد

خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم

مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...


*وبلاك پسرك چوپان http://pesarakechopan.blogfa.com
+ نوشته شده توسط داداشی در چهارشنبه یکم تیر 1390 و ساعت 23:55 |

محرمت گرچه نبودم تو مرا خوار مکن

عاشقت گر چه نبودم تو مرا زار مکن

لایقت گر چه نبودم تو مرا دور مکن

در پی ات گر چه نبودم تو مرا یاد بکن

+ نوشته شده توسط داداشی در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390 و ساعت 18:39 |
سلام

محرم ، ماه شهید شدن عقل در برابر جهل را تسلیت و

محرم ، ماه غلبه عشق و خون بر جهل و فتنه مبارک

+ نوشته شده توسط داداشی در سه شنبه شانزدهم آذر 1389 و ساعت 15:2 |
می گویند "زن" ها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش بسزایی دارند ...

ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود : زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم.

اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!"

گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم. آن هم با قیافه ایی حق به جانب. ..

باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!"

شدیم معاون وزارت امور خارجه که خانم باز گفت: "خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو ...؟!"

شدیم وزیر امور خارجه و گفت: "فلانی نخست وزیر است ... خاک بر سرت کنند!!!"

القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گام های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.

تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: "خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی!!!"
+ نوشته شده توسط داداشی در یکشنبه سی ام آبان 1389 و ساعت 17:54 |
مرد های بسیاری زیر چنان نور کم رمقی عاشق شدند که زیر آن حتی حاضر نبودند یک دست کت و شلوار انتخاب کنند
+ نوشته شده توسط داداشی در شنبه بیست و نهم آبان 1389 و ساعت 19:40 |
یك روز ملا نصر الدين براي تعمير بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختماني  
را بر پشت الاغ بگذارد و به بالاي پشت بام ببرد.
الاغ هم به سختي از پله ها بالا رفت …
ملا مصالح ساختماني را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پايين هدايت كرد.
ملا نمي دانست كه خر از پله بالا مي رود، ولي به هيچ وجه از پله پايين نمي ايد !!!
هر كاري كرد الاغ از پله پايين نيآمد.
ملا الاغ را رها كرد و به خانه آمد كه استراحت كند.
در همين موقع ديد الاغ دارد روي پشت بام بالا و پايين مي پرد !!!
وقتي كه دوباره به پشت بام رفت ، مي خواست الاغ را ارام كند كه ديد الاغ به هيچ وجه آرام نمي شود. برگشت و بعد از مدتي متوجه شد كه سقف اتاق خراب شده و پاهاي الاغ از سقف چوبي آويزان شده، بالاخره الاغ از سقف به زمين افتاد و مرد
بعد ملا نصر الدين گفت : لعنت بر من   كه نمي دانستم كه اگر خر به جايگاه رفيع و پست مهمي  برسد هم آنجا را خراب مي كند و هم خودش را مي کشد
...!!!

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط داداشی در جمعه بیست و هشتم آبان 1389 و ساعت 15:41 |
و اکنون در منی ای، ابراهیمی، و اسماعیلت را به قربانگاه آورده ای؛اسماعیل تو کیست؟چیست؟مقامت؟ آبرویت؟ موقعیتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ باغت؟ اتومبیلت؟ معشوقت؟ خانواده ات؟ علمت؟ درجه ات؟ هنرت؟ روحانیتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانیت؟ زیبایی ات…؟ من چه می دانم؟ این را تو خود می دانی، تو خود آن را، او را ـ هر چه هست و هر که هست ـ باید به من...ی آوری و برای قربانی، انتخاب کنی؛

آیا من خواهم توانست اسماعیلم را قربانی کنم

اگر تو بخواهی آری


+ نوشته شده توسط داداشی در جمعه بیست و هشتم آبان 1389 و ساعت 13:30 |
به نام حامی

میخواهم نه میخواهد که من بنویسم

من هم میخواهم فقط بهر او بنویسم

او که برای من نوشت مهربانیش را

او که برای من نوشت بزرگیش را 

او که برای من نوشت حکمتش را

او که برای من نوشت رفاقتش را

او که برای من نوشت پرده پوشیش را

با او باشیم تا نوشته هایش با ما باشد

+ نوشته شده توسط داداشی در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 و ساعت 17:55 |


Powered By
BLOGFA.COM